تبليغاتX
مجنون تنهایی

 

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

 

کاش یا رب دیدنش رویا نبود

 

گفته بودی با تو می مانم ولی

 

رفتی و گقتی اینجا جا نبود

 

من دعا کردم برای بازگشت

 

دستهای تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی فردا میرسی

 

کاش روز دیدنت تنها نبود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:15 توسط مهدی |

دنیا را برایتان شاد شاد

و شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندم

     نوروز مبارک .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:25 توسط مهدی |

وبلاگ جدیدمهحتما بروتوش یکم اطلاعات بگیر خودم که خیلی چیزا یاد گرفتم

http://notebookdell.blogfa.com/

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:4 توسط مهدی |


آخر خط جاده هاي خسته. بگو چه قدر راه نرفته مونده؟؟؟

پشت دلت وقتي به خون نشسته. چند تا ترانه است که کسي نخونده؟؟؟

دووم بيار خسته نشو از سفر. تنهايي ات هم بذار رو دوشت ببر!!!


وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود ...

یا علی...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:41 توسط مهدی |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:45 توسط مهدی |

من برای اون سالها می نویسم
که چشمهای تو عاشق می شن...
افسوس که قصه مادر بزرگ درستــــــــ بود...
همیشه
یکی بود...
یکی نبود...

Home
Email
Night Skin